تاریخ : سه شنبه, ۱۵ اسفند , ۱۴۰۲ Tuesday, 5 March , 2024
1

چشمان مادرم را گم کردم! / ناگفته های تلخ پسری که زنده شد

  • کد خبر : 136113
چشمان مادرم را گم کردم!  / ناگفته های تلخ پسری که زنده شد

اینها بخشی از اظهارات یک مرد ۴۲ ساله با مدرک مهندسی است. وی به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شمال مشهد طبرسی گفت: پدرم تعمیرکار خودرو بود و درآمد بسیار خوبی داشت اما از قبل از ازدواج راه جرم و جنایت را در پیش گرفته بود، بنابراین نه تنها مقدار زیادی مصرف می کرد. الکل، […]

اینها بخشی از اظهارات یک مرد ۴۲ ساله با مدرک مهندسی است. وی به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری شمال مشهد طبرسی گفت: پدرم تعمیرکار خودرو بود و درآمد بسیار خوبی داشت اما از قبل از ازدواج راه جرم و جنایت را در پیش گرفته بود، بنابراین نه تنها مقدار زیادی مصرف می کرد. الکل، اما او یک قمارباز حرفه ای نیز بود.

او با مادرم که در آن زمان ۱۶ سال بیشتر نداشت ازدواج می کند که در یک بازی شانسی پول زیادی به دست می آورد. اما مادرم زنی مهربان و حرام و حلال بود و به اصول دینی و دینی پایبند بود.

پدرم که ۱۷ سال از مادرم بزرگتر بود، شب ها مست به خانه می آمد و به همین دلیل همیشه مرا با خود به محل کار می برد تا از او مراقبت کنم. با این حال مادرم همیشه او را تحمل می کرد و از فحاشی ها و فحاشی ها و ضربات و ظروف شکسته به پدرم چیزی نمی گفت و غم هایش را در سینه اش پنهان می کرد.

خوب یادم است وقتی پدرم از کنترل خارج می شد، مادرم دست من و برادرانم را می گرفت و به اتاق می برد و در گوشه ای از خانه آرام آرام گریه می کرد تا چشمانش سرخ شود. من خواهم بود! از کودکی شاهد اشک های مادرم و ظلم پدرم بودم، اما مادرم برای اینکه به ما لقمه حلال بدهد، در خانه خیاطی می کرد و با تهیه ترشی خرج تحصیل ما را می داد.

او یک کدبانوی به تمام معنا بود و اطرافیانش مدام از هنرمندی و مهربانی او تعریف می کردند. خلاصه پدرم را به خاطر شراب خواری و قمار چند بار زندانی کردند و شلاق زدند اما باز هم به کارش ادامه داد. تنها امید مادرم در زندگی اش ما بچه ها بودیم، پدرم اخیرا شیشه استفاده می کرد و به خاطر این چیزها فوت کرد.

در آن زمان من یک نوجوان ۱۵ تا ۱۶ ساله بودم که پدرم دچار سنکوپ شد و فوت کرد. خواهر کوچکم فقط ۳ سال داشت و ناگهان من بزرگ ترین خانه شدم. بعد از آن هر روز طلبکاری به خانه ما می آمد که بیشترشان در قمار برنده شده بودند، بنابراین مجبور شدیم خانه و تجارت پدرم را بفروشیم تا به قول مادرم پدرم زیر بار بدهی کسی نرود. آن دنیا

وقتی داشتم مغازه پدرم را خالی می کردم، در انبار مواد پیدا کردم. آنها را گرفتم و کم کم دوستان پدرم را پیدا کردم و مواد را به آنها فروختم. نفهمیدم وقتی درگیر شدم و به مواد مخدر آلوده شدم، باند کوچکی تشکیل داده بودم و همه جنایت می کردیم و پول خوبی می گرفتم. اما تمام تلاشم را کردم که مادرم نفهمد.

مادرم مرا به عقد دختری نجیب و مهربان درآورد و با هم ازدواج کردیم. حاصل این ازدواج یک پسر به نام شاهین بود. همه چیز از نظر من خوب بود، حتی شغلم را به همسرم نگفتم، نام و فامیلم را عوض کردم و شناسنامه جدید گرفتم.

برای مادرم خانه ای خریدم و مایحتاج زندگی را برایش فراهم کردم، مادرم همیشه برایم دعا می کرد و همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه چند نفر از اعضای باند مرا گرفتند و ناگهان ماموران به درب خانه مادرم رفتند.

مادرم باور نمی‌کرد که من یک جنایتکار هستم، اما وقتی مأموران عکس‌ها و فیلم‌های زورگویی و جنایات من را به او نشان دادند، باور کرد. آنها مرا در دستان خود گرفتند، من فقط به مادرم نگاه کردم. چند روز بعد مادرم به دیدنم آمد. من به چشم خودم دیدم که مادرم یک شبه پیر شد. او در جلسه چیزی نگفت، حتی سوالی هم نپرسید و فقط گریه کرد.

چند روز بعد خبر آوردند که مادرم در بیمارستان بستری شده است. که سکته کرده. از قاضی التماس کردم و با قرار وثیقه آزادم کردند. وقتی مادرم را ملاقات کردم، او به من پشت کرد.

در آن لحظه تصمیم گرفتم برای همیشه از خط عبور کنم. همه چیزهای اشتباه را برداشتم. رفتم کمپ و الان ۵ ساله که پاک شدم دوباره خونه و زندگی ساختم ولی مامان با اینکه بهتره دیگه باهام حرف نمیزنه. حالا اومدم زندگیمو براتون تعریف کنم تا درس عبرتی بشه برای دیگران. چشمان مادرم را به خاطر کارهای بدم از دست دادم و او دیگر به من نگاه نمی کند! اما ای کاش…

داستانی واقعی با همکاری پلیس پیشگیری خراسان رضوی

لینک کوتاه : https://smartech.news/?p=136113

ثبت دیدگاه

مجموع دیدگاهها : 0در انتظار بررسی : 0انتشار یافته : 0
قوانین ارسال دیدگاه
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.